Tuesday, November 20, 2012
Perth was shiny
Sunday, September 02, 2012
یازده شهریور هشتاد و هفت
Tuesday, June 19, 2012
اِم بی اِی اینترنشنال بیزنس... تمام
Sunday, May 20, 2012
...then it comes to be that the soothing light...
Thursday, November 10, 2011
مرا به خانه ام ببر
Sunday, September 18, 2011
یا مرگ یا توری
Monday, August 08, 2011
................
Friday, June 24, 2011
Don Corleone
من خوشحال بودم....، تا روزی که تو مریض شدی... پیر شدی.. و به من یادآوری کردی که آدمها پیر میشوند و بیمار و بعد یک روز بیسر و صدا میروند و اصلآ هم به هیچ جایشان نیست که تو دوری... خیلی دور.
من خوشحال بودم تا روزی که باد زوزه کشید و گفت عمو منصور دارد میرود.... و تو کنارش نیستی تا دستهای گرم و پیرش را بگیری... تا برای آخرین بار تخته بازی کنید و او تاس بگیرد و ببرد... مثل همیشه ببرد
Wednesday, March 30, 2011
8 of destiny
از هشتمین بدترین شهر جهان آمده ام
+
پ.ن. از دیدن تهران در لیست بدترینها قلبم شکست
Sunday, October 17, 2010
sweet home
بزرگسالی سخت است
کودکی آسان بود
Friday, October 08, 2010
nothin' much
بیدار میشوم و گریه میکنم. دقیقا نمیدانم چرا.....
Friday, August 20, 2010
Perth
کنار دانشگاهم یک دبیرستان است که گاهی از وسط آن رد میشوم ، مدرسهای با دیوارهای رنگی، با بچههایی شاد، مدرسه نه در بزرگ خاکستری دارد نه چفت آهنی سنگین. نه صف صبحگاهی دارد نه شعار هفته. در دانشگاه همه کارکنان و اساتید زیادی مهربانند. یک چیزیشان میشود از بس لبخند میزنند و پیشنهاد کمک میدهند. کسی با کسی کاری ندارد. همه جا بی نهایت تمیز و زیباست ، با آدمهای رنگی. استاد موظف است قبل از دانشجوها در کلاس حضور داشته باشد تا بساط لپ تاپ و پروژکتور را راه بیندازد. "کمک" اینجا یک پیش فرض است، برای هر کسی که از دستش بر بیاید. اینجا همه چیز در دسترس است
اینجا خوب است... اینجا قشنگ است ولی خانه من نیست
Sunday, May 30, 2010
Dedicated to Neda, Amirali, Aryan
Monday, April 12, 2010
GiveUp
Thursday, January 14, 2010
Memory Remains...
Tuesday, December 15, 2009
Why always moving the cheese?
ساعت شش و نیم عصر، پس از یک هم آغوشی یک دقیقه ای، تاتو -عقربهٔ بزرگ- رو کرد به نانو -عقربهٔ کوچک- و گفت : "نانو جان، من از این با هم خوابیدنهای ساعتی یک بار خیلی راضیام ، اما چرا همیشه من زیر هستم و تو رو؟ گاهی تغییر بد نیست ، نه؟" نانو از آنجا که جانش برای تاتو در میرفت ، قبول کرد که هر طور شده تا ساعت بعد جایشان را با هم عوض کنند
ساعت هفت و سی و پنج دقیقه، صاحب ساعت متوجه شد که عقربهٔ کوچک ساعتش سر جایش نیست. نه اینکه نانو زیر تاتو رفته بود، اصلا دیده نمیشد. این شد که پیچ گوشتیاش را برداشت و افتاد به جان ساعت و دل و رودهاش را ریخت بیرون، و چنان بی ظرافت به تعمیر آن پرداخت که تاتوی ظریف بیچاره را شکست و ناچار شد ساعت را بدهد بیرون تا برایش عقربهٔ بزرگ جدیدی بگذارند. پس از آن تاتو در تمام مدتی که در سطل آشغال بود با حسرت به نانو و پارتنر جدیدش نگاه میکرد و هر یک ساعت یکبار چنان دل ضعفه و رنجش عمیقی به او دست میداد که آخر طاقت نیاورد و قبل از پر شدن سطل آشغال خودش را کشت
البته ما در دنیای ساعتها زیاد وارد نیستیم و شاید هرگز متوجه نشویم که آنها چطور جایشان را عوض کردند، و یا اینکه یک عقربه چگونه خود کشی میکند، اما در اینکه این داستان یک نتیجه گیری اخلاقی بسیار واضحی داشت، شکی نیست
Saturday, October 31, 2009
Wednesday, October 21, 2009
My daily prayers (I)
خدایا از تو متشکرم كه به من مژه های بلند دادی. گر چه صاف و بور هستند ولی باز هم متشکرم كه فکر اختراع ریمل و فرمژه را به سر آدمها انداختی تا مژه های من دیده شوند. خدایا از تو متشکرم كه به من یک ماشین سیاه دادی كه از گرد و خاک ساختمان همسایه هر روز بی توجه به کارواش دیروز خاکی بشود. چون حتی با ماشین خاکی و کثیف هم خیلی راحت تر الان به پاسداران گلستان هشتم می روم. همچنین از تو متشکرم كه کلوچه فومن را آفریدی تا من در مواقع تنبلی به جای صبحانه بخورم. ضمنا من سی و یک سالگی را دوست دارم اما ممنونم كه گاهی به فکر بعضی آدمها می اندازی كه بگویند بیست و چهار ساله به نظر می رسم. احساس خوبی است. مرسی.
پ.ن. دعاهای روزانه ، گهگاه از همین بلاگ
Sunday, May 24, 2009
Dear Diary, today was...
Sunday, May 10, 2009
I could have a Saloomeh...
سالومهء رنگی رنگی