Showing posts with label روزمرگی. Show all posts
Showing posts with label روزمرگی. Show all posts

Tuesday, August 29, 2006

دیزی با مایکروویو

یه هویتجدید برای مورچه سیاهم....!
هویت جدید او و خودم را با رقص احمقانه ای جشن می گیرم با صدای

Fats Waller
"I wish I were twins"
که اتاق را پر کرده
فقط یک اشکال وجود دارد، تازه اگر سرفه های بی پایانم را اشکال به حساب نیاوری، جاز هم اگر گوش می دهی باید از یک گرامافون و صفحه خش دار باشد نه از سی دی پلیر تر و تمیز. درست مثل اینه که دوغ محلی را به جای ظرف سفالی از یه گیلاس کریستال پایه بلند بنوشی!
.

Monday, April 03, 2006

هشتاد و پنج

مثل دو به شکیِ کشیدن نخ دندون قبل یا بعد مسواک می مونه....در نهایت فرقی هم نمی کنه ، اول و آخر کاریه که باید بشه... ما هم چشمامونو می بندیم و می پریم توش... به امید اینکه شناگر خوبی باشیم!

پ.ن 1: تخته ها و پوکرها و حکم ها و بیلیاردها و پانتومیم ها و بسکتبال ها و بخور و بخواب ها و ولگردی ها و قدم زدنها و بزن و برقص ها و شب زنده داری ها هم تموم شد! حالا بماند که از جلوی دریاسر که رد شدی گریه کردی....

پ ن 2: دیشب خواب دیدم از دماغش خون میاد.... صبح که بیدار شدم خون دماغ شدم....

Monday, March 06, 2006

close your mind

وقتی عشق نداری زندگی یه جوریه ، یعنی یه جور دیگه ست...
راحتی ، خوشی ، بالا پایین می پری ، صبح تا شب با دوستهات می گردی ، می چرخی ، می خندی ، خلاصه آخر بی خیالی...
اما با این حال انگار یه جوریه....
وقتی موقع رانندگی می شنوی:
…and my heart is mourning for your love tonight…
یهو تعجب می کنی.... تو فکر فرو میری و سعی می کنی به خاطر بیاری که چه جوری می تونه باشه.... احساس خالی بودن می کنی.... سرتو برمی گردونی و سعی می کنی به پسر پرادو سوار بغلیت که داره سرشو تکون می ده ، از پشت شیشه لبخند بزنی ، اما انگار نمی شه.... خودتو می زنی به بی خیالی و آدامستو باد می کنی و گازشو می گیری و می ری....

بعدی که می رسه می شنوی که پگی لی با تمام حسش می خونه:
…When you kiss me , Fever when you hold me tight….FEVER……
بدفرم حالتو می گیره و بعد با خودت می گی خوب حالا آدم تب نکنه ، چی می شه مگه؟! گازو محکمتر فشار می دی......
از جلوی اکسسوریز که رد می شی چشماتو می بندی و تا 10 می شمری بعد تصویر بوسیدن پر و جوانا رو صندلی عقب از تو آینه میاد جلوی چشمات....
با خودت می گی آره خب! زندگی رنگ نداره...
سرگیجه هات که شروع می شن می شمریشون بعد یادت میاد که هنوز نرفتی دکتر ! کی می دونه فردا چی میشه......
پس فقط بخند و به این فکر کن که عید با دوستهات می ری شمال......

پ.ن:نه دیگه این واسه ما دل نمی شه
.

Saturday, January 21, 2006

All about the blueَ

یه استراحت طولانی لازم دارم... خیره بشم به لوبیای سحرآمیزم که روزی 1 سانت قد می کشه، تا وقتی موقعش برسه. آوردن چنگ مسئله ای نیست اما من که از پرنده ها زَهره ام می ترکه، با مرغ تخم طلا چیکار کنم؟
.

Monday, December 12, 2005

به یاد حوالی کافه شوکا


روز بدیه............. زدم بیرون از شرکت....شوکا....میزهای آشنا...عکسهای آشنا.....صداهای آشنا.....حس آشنا.... همه چی همونه که بود.... فقط منم که عوض شدم.....
چقدر دیگه طول می کشه؟...... خسته ام....گم شدم...انگار صد سال گذشته...انگار خواب بوده...هیچی یادم نمیاد.... چرا بهم ریخته... چرا شدم یه کاغذ سفید.....نوشته هام کجا رفتن... می خوام بنویسم از حال خرابم... از طعم تلخ 27 سالگیم که دارم می چشم و می چشم و می چشم و نمی فهمم.... چشمام و رو هم می ذارم و یادم نمیاد کیم..... کجام..... چی می خوام.... حسم کجا رفت... عشقم کجاست.... روحم و کجا برده اند..... چرا ساعت ها و روزام اینقدر تند می گذرند... چرا گاهی اوقات اصلاً نمی گذرند.... این شب و روزها مال منند؟.... این موسیقی چقدر نوازشم می کنه.... نمی شناسمش.... اما یه جوری آشناست.... انگار یه روزی...یه جایی... یه رابطه ای... یه حسی... یه درکی.... آدمهای شوکا همه راحتند.... حرفها همه راحتند.... آقا کیا که همیشه لبخند می زنه و آقای مقدم که نیومده و دلم گرفته و منم که اینجام و تنهاییام و حوالی کافه شوکا پشت میز بیژن جلالی که بود و امروز نیست و منم که بودم و امروز هستم و فردا هم هستم و انگار که ابدی شدم و مرگ به سراغم نمیاد و خسته شدم و از نقطه ها بیزارم و دلم می خواد فریاد بزنم و بنویسم و بنویسم و بنویسم و صبح بشه و بعد شب بشه و بازم صبح بشه و اون فردایی که ازش می ترسم دیگه نیاد...... بذار بنویسم از هوای سرد و از نون و پنیر و از موهای آشفته آقای مقدم که اومد و دلم بیشتر گرفت که نمی تونم بهش بگم که کافه شو از همه جای دنیا بیشتر دوست دارم که روزهای اماراتم تو استارباکس حسرتشو می خوردم و الان که اینجام و بغض دارم و دیوونه شدم و هنوز می فهمم و دلم می خواد داد بزنم و به همه بگم که بغض دارم و بگم که بدبختم و هیچکس نمی فهمه که این دختر بزک کرده با موهای طلایی و ناخن های سرمه ای چقدر دلش می خواست یکی از شماها بود و نیست و نخواهد شد....
بذار نفس بکشم بذار آروم شم و لبخند بزنم و حس کنم و نفس بکشم که شاید نفسهام یه روزی تموم شه که ابدی نباشم می خوام نفس بکشم و این نفسهای ذخیره شده رو بدم بیرون که رویین تنم نکنن و ابدیم نکنن که هی ذجر بکشم و ضجر بکشم تا یادم بیاد که کدومش درست بود....
خدا هم نگاهم نمی کنه و غریبه ها میان تو شوکا و می خوام درو قفل کنم که نیان و من همینجا بمونم تا روز موعود نیاد و کسی دنبالم نگرده و پیدام نکنه و بمونم تو خودم و بیرون نیام.....
نفس که می کشم دود سیگار آروم از دهنم میاد بیرون و نمی خوام این موسیقیو بشنوم و نمی خوام یادم بیاد که
These wounds won't seem to heal
This pain is just too real
و واقعیت داره و دیده نمی شه و تموم نمی شه و باز من خرابم و داغونم و باز فکر می کنم و فکر می کنم و فکر می کنم......


دلم تنگ کسی نیست
دلم تنگِ خودم است.....
.

Saturday, December 03, 2005

شروع

همه چیز از مدتها پیش شروع شد….. یه شروع گنگ که هیچوقت نفهمیدم دقیقاً کی بود و کجا بود…. اصلاً چرا شروع شد…اما شد….شروع شد تا من تبدیل بشم به این من امروز…. اون دختری که زیاد می خندید دیگه نخندید….گریه کرد… گریه کرد و حالا دیگه حال هیچی نداره…. اون دختر خوشحال که همه دور و برش بودن حالا در به در دنبال کساییه که بیان دور و برش تا یادش بره…. یادش بره که کی بود و چی شد… یادش بره که چند وقت گذشته و چقدر مونده…یادش بره که 27 سالگی یعنی چی… یادش بره که دیگه خودشو دوست نداره….