Showing posts with label شعور و آب طالبی. Show all posts
Showing posts with label شعور و آب طالبی. Show all posts

Wednesday, March 30, 2011

8 of destiny

در هشتمین بهترین شهر جهان زندگی‌ می‌کنم
از هشتمین بدترین شهر جهان آمده ام
+

پ.ن. از دیدن تهران در لیست بدترین‌ها قلبم شکست

Monday, April 12, 2010

GiveUp

هفتاد و پنج سال پیش از این، کولی قرمز پوش گیس سفیدی، کلیدی به من داد و گفت بگشا. هرگز توضیحی نداد و اشاره‌ای نکرد. هفتاد سال به فرو کردن کلید در سوراخ‌ها گذشت. پنج سال است که کلید را قورت داده ام. کولی هم حتما تا الان مرده... گور پدرش

Tuesday, December 15, 2009

Why always moving the cheese?

ساعت شش و نیم عصر، پس از یک هم آغوشی یک دقیقه ای، تاتو -عقربهٔ بزرگ- رو کرد به نانو -عقربهٔ کوچک- و گفت : "نانو جان، من از این با هم خوابیدن‌های ساعتی‌ یک بار خیلی‌ راضی‌‌ام ، اما چرا همیشه من زیر هستم و تو رو؟ گاهی‌ تغییر بد نیست ، نه؟" نانو از آنجا که جانش برای تاتو در می‌‌رفت ، قبول کرد که هر طور شده تا ساعت بعد جایشان را با هم عوض کنند

ساعت هفت و سی‌ و پنج دقیقه، صاحب ساعت متوجه شد که عقربهٔ کوچک ساعتش سر جایش نیست. نه اینکه نانو زیر تاتو رفته بود، اصلا دیده نمی‌شد. این شد که پیچ گوشتی‌اش را برداشت و افتاد به جان ساعت و دل و روده‌اش را ریخت بیرون، و چنان بی‌ ظرافت به تعمیر آن‌ پرداخت که تاتوی ظریف بیچاره را شکست و ناچار شد ساعت را بدهد بیرون تا برایش عقربهٔ بزرگ جدیدی بگذارند. پس از آن‌ تاتو در تمام مدتی‌ که در سطل آشغال بود با حسرت به نانو و پارتنر جدیدش نگاه می‌‌کرد و هر یک ساعت یکبار چنان دل ضعفه و رنجش عمیقی به او دست می‌‌داد که آخر طاقت نیاورد و قبل از پر شدن سطل آشغال خودش را کشت

البته ما در دنیای ساعت‌ها زیاد وارد نیستیم و شاید هرگز متوجه نشویم که آنها چطور جایشان را عوض کردند، و یا اینکه یک عقربه چگونه خود کشی‌ می‌‌کند، اما در اینکه این داستان یک نتیجه گیری اخلاقی‌ بسیار واضحی داشت، شکی‌ نیست

Saturday, October 31, 2009

Patriotism

Iran... It's what "I ran" from.

Thursday, February 19, 2009

All the things I can do

اگر روزی فالگیر شوم یقیناً نوآوری خواهم کرد. یعنی این کلیشه های همیشگی ورق و قهوه و تاروت و کف دست و هاله و رنگ و چشم بودا و تخم پلنگ را به دور خواهم ریخت و اسباب دیگری چون "چیپس و پنیر" رو خواهم نمود. چیپس را که توی ظرف بریزی برای هیچ دو نفری یکسان نخواهد ایستاد و از این راه، روح و روان و درونیات و خلقیات آدمیان را به هم خواهم بافت. سس که رویش بریزد، مردان بلند بالا و زنان سیاه چشم باریک اندام به زندگیشان خواهم آورد و دشمنان موذی و دوستان دوچهره از زندگیشان بیرون خواهم راند. مرگ و فرزند و ثروت و سفر هم از آب شدن پنیرها بر تقدیرشان خواهم افزود و سپس چند اسکناس سبز به جیب خواهم زد.

فقط اگر روزی فالگیر شوم...

پ.ن. زیر نویس فارسی فیلمی که ساعتی پیش دیدم بسیار مفرح بود، از آن جمله:

-I don’t wanna go with the bus, The bus sucks!

من نمی خوام با اتوبوس برم، اتوبوس و بمک!

Tuesday, February 17, 2009

Yo! Playstation generation!

و چه عمری از ما در پای ضبط های دو کاسته به سلکشن کردن گذشت...

Wednesday, January 28, 2009

I am a citizen of the planet

منصفانه نیست که من از برخی آمریکاییها بیشتر راجع به کشور و فرهنگشان بدانم ، یعنی بیشتر برای خودشان بد است. تصمیم دارم در چند روزِ آینده به "بی بی سی فارسی"(!) زنگ زده و از عمو باراک بخواهم جای مرا با یکی از شهروندان نسبتاً محترم ترجیحاً ساکن حومه نیویورک عوض کند

Tuesday, December 23, 2008

JEOPARDY

من یک آچار هستم برای باز کردن پیچ ها
من یک نخ سیگار هستم برای آرامش میان اشک ها
من یک اپیزود فرندز هستم برای حوصله سر رفتگی ها
من یک "داکتر نوز آل" هستم برای سر در گمی ها
در سایر موارد من داخل کشو به سر می برم
.

Wednesday, July 18, 2007

چگینی - 112 ابو سعید


تو شهری که پلیس ازت دزدی می کنه ، افسوس می خوری به بی مزگی ضرب المثلی که برای دزدی عصا از کور ساخته شد

Thursday, October 05, 2006

O+

"و خدا زن را آفرید..."

.
.
.

و بعضی وقتها مرا در صدر جدول قرار داد ....

.

Thursday, September 14, 2006

bestrafe mich

...بوی بارون و علف...
.

Saturday, September 09, 2006

NothingnesssszzZzZzZzZ

ساعت سه و سی دقیقه بامداد
اینجا تهران است و بی خوابی بیداد می کند
.

Wednesday, August 23, 2006

Happy Me

شیفته کسانی هستم که منتالیتی شان نه نیاز به سیلاکس دارد و نه ویاگرا
.

Saturday, May 20, 2006

Urgent

یه چرخ گوشت لازم دارم با آدمهای توش

.

Sunday, March 12, 2006

I can die no more no more !

چند حادثه بد در چند روز.... هیچکدوم خم به ابروم نیاوردند.... تو حادثه خوب منی.....

(باکی ندارم از هیچکس و هر کس که... تو را دارم...)


پ.ن. مردانِ جامعه مردسالار، ما را دست کم گرفته اند !

Wednesday, February 22, 2006

کاملاً منطقی

بعضی وقتها آدمها دو دسته اند:
دسته اول آدمهایی که فکر می کنند خیلی حالیشونه
دسته دوم آدمهایی که فکر نمی کنند خیلی حالیشونه

دسته اول پایین کشتی ایستادن و می گن: آهای کاپیتان!!! اون طناب و بنداز پایین من بیام بالا کشتی تو رو تماشا کنم!
دسته دوم دارن دنیا رو می چرخونن!

ما هم که جزو دسته سومیم!
.

Sunday, February 05, 2006

ایران من

نقش کنیم بر کوچه ها با خون خویش
جان دهم اما نمیرد خاک من



- دوباره خون ناسیونالیستی من به جوش اومده
.

Insomnia

blogspot
قاط زده! کامنت ها پاک میشن!
.
.
آسوده بخوابید که شبگرد بی خوابی گرفته است
.

Saturday, January 21, 2006

All about the blueَ

یه استراحت طولانی لازم دارم... خیره بشم به لوبیای سحرآمیزم که روزی 1 سانت قد می کشه، تا وقتی موقعش برسه. آوردن چنگ مسئله ای نیست اما من که از پرنده ها زَهره ام می ترکه، با مرغ تخم طلا چیکار کنم؟
.