Sunday, May 20, 2012
...then it comes to be that the soothing light...
Thursday, November 10, 2011
مرا به خانه ام ببر
Wednesday, March 30, 2011
8 of destiny
از هشتمین بدترین شهر جهان آمده ام
+
پ.ن. از دیدن تهران در لیست بدترینها قلبم شکست
Thursday, January 14, 2010
Memory Remains...
Saturday, October 31, 2009
Sunday, May 10, 2009
I could have a Saloomeh...
سالومهء رنگی رنگی
Sunday, May 03, 2009
برمی گردم
Tuesday, March 03, 2009
Devil Inside
همه چیز از فرق سرش شروع شد. از یک خارش عجیب در انتهایی ترین نقطهء بالای سرش. پوست سرش رفته رفته برجسته شد و یک روز هشت انگشت از بالای سرش زد بیرون. کم کم سرش شکافت و دو تا دست بیرون آمد و همینطور که آرام آرام بدنش را به دو نیم می کرد، موجود سرخ و زشتی از داخلش بیرون زد و وقتی کاملاً بیرون آمد، آدمِ دو نیم شده را برداشت و انداخت توی سطل. از حالا به بعد او حکومت می کرد....
Thursday, February 12, 2009
When the pain is just too real
ناچارم نوشته بگویم. به زبان که نگذاشتید. از آن خوشحالی های بی دلیلِ مقاومت ناپذیرِ خاص خودتان چنان به طرفم پرتاب کردید که اشکهای مرواریدی، نخودچی کشمش شد و ریخت توی جیب و دکمه اش را هم بست. درست مثل شوق بچگی ها، آن زمان که بیسکوییت کرِم دار را از وسط باز می کردیم و نصفهء کرم دار تَرَش را آخر می خوردیم و هرگز به خیالمان هم نمی رسید که روزی به جایی برسیم که بیسکوییت های کرِم دار را با بی تفاوتی درسته گاز بزنیم و تازه، طعم دهانمان هم از جوشانده گل گاو زبان فراتر نرود
"سلام، حال همه ما خوب است، اما تو باور نکن." این علی صالحی گاهی انگار دوربین شکاری اش را می اندازد ته دل ما و هر چه آن ته هست و نیست می بیند و بعد به ری رایش می نویسد. حتماً آن روز عصر باران می آمده وگرنه مگر می شود باران نیاید و اینگونه نوشت؟ شاید دیگر عصر نباشد، شاید باران هم نیاید، شاید دیگر حتی پنجره ای نداشته باشم که کنارش بنشینم و درخت کاج را تماشا کنم، شاید دیگر سرِ انگشتانم بوی پرتقال ندهد وقتی که فکر می کنم آیا آنجا پرتقال هست یا نه و آیا پرتقال هایش شیرین هستند یا نه
شما که بهتر می دانید چقدر سخت است آدم به این چیزها فکر کند، آنهم زمانی که دستهء وسط از اطرافیان آدم بدانند یک جای کار می لنگد اما ندانند دقیقاً کجا. غارهای تنهایی هم که دیگر جواب نمی دهند نه حتی با بوی عنبر صندل، یعنی این روزها هیچ غاری جواب نمی دهد، حتی بعید می دانم آن غاری که زیر نامش روی لوح سنگی سر درش یکی نوشته خرم آباد هم جواب بدهد وقتی ثانیه های آدم یکی ذکر و یکی کفر می شود. خواستم بگویم دلگیرم، گرچه بهتر می دانید
Wednesday, February 04, 2009
Thursday, January 29, 2009
too late , too damn late,....
MyOwnNothingness
به یاهو مسنجر لاگ این شدم. اولین بار بعد از این همه سال. و اونجا ، اولین آف لاین چی دیدم
علی... همانکه هر روز می خواندمش ، همانکه بیشتر از دو سال است که دیگر نیست، همانکه دیر دیدمش ، همانکه هرگز با او حرف نزدم ، چرا اینقدر دیر.........؟ گریه امانم نمی دهد
Thursday, January 22, 2009
آدم می کِشم ، آدم می کُشم

که قهرمان پاور لیفتینگ باشم یا پلک زدن روی عکسهایم حرام؟
آدم می کِشم ، آدم می کِشم ، آدم می کِشم
اما
آدم نمی کُشم
شاید
عجب شبِ اِگی است امشب
You and You
.
Wednesday, December 31, 2008
سرما در سرما ، گرما در گرما ، زن در اتاق
تو که تنهایی هایت را به تنهایی سپری می کنی
تو که نادیده تر از همیشه ای
در کجای این هیاهو ، در کجای این سکوت
به رسم همیشگی "عروسی مردگان" اَت
کجا بیابمت
تو که منی و بی منی
تو که آواز قلبت نشنیده می ماند ، تو که درمانده و در راه مانده ای
در کجای غربت دائمت بیابمت
زنِ فراموش شده
تو که اشکهایت ارزان است و دستهایت بی انتها
چرا صدایت نمی کنند...
.
Tuesday, December 23, 2008
JEOPARDY
من یک نخ سیگار هستم برای آرامش میان اشک ها
من یک اپیزود فرندز هستم برای حوصله سر رفتگی ها
من یک "داکتر نوز آل" هستم برای سر در گمی ها
در سایر موارد من داخل کشو به سر می برم
.
Thursday, June 19, 2008
When nothing exists
من و چراغ های پر سوی شهر
من و انگیزۀ هیچ برای ادامه
من و هراس از تاریکی بعد
من و تنهایی بیش از قبل
من و منِ بی من
.
Sunday, April 27, 2008
Aversion
می شکافمت
تو و هر چه وابسته توست
سرد است نه؟ می شکافمت
می شکافی ام
با سردی تحقیر بیهوده ای که جز شکاف ندارد
صدای قهقهه ای می آید
از آن قهقهه های عصبی بد آهنگ
از آن شکافتن های عق آوری که کوچکت می کند ، ریز تر از یک ارزن
زشت تر از چرک زردِ زخمِ سر بازشده ای در قلبی ساخته شده از گوشت و رگ و پی
و نه بیشتر
بالا می آورم
روی تمام حس های قشنگ دنیا
.
Wednesday, February 20, 2008
Samantha, Sabrina, Khozeymeh
و بعد می اندیشم به تو که می اندیشی به زنی که دامن کوتاه نمی پوشید یا شاید هرگز دامن نمی پوشید و موهایش مشکی نبود. همان که روی تخت دراز می کشید و بی صدا می گریست
تختی که زیر آن افعی کوتاه قدی چنبره زده بود. افعی کوتاه قدی که روزانه حمام می کرد و بیهوده می خندید
چشمهایت را باز نکن... سالهاست که هیچ زنی روی تخت نیست
حتی افعی هم رفته
ردی از بزاق خشکیده اش زیر تخت مانده
من هم نیستم و موهای هیچ زنی دیگر مشکی نیست
.
Thursday, January 17, 2008
Sunday, January 06, 2008
Lost Femininity
خیره می شدم به تصویر منعکس شده ام در سیاهی چشمان زنی که روحش را به شهوت می فروخت
به یاد کودکی که برایم فلسفه می نوشت
و دوستم داشت
سکوتم هرگز حرف ناگفته ای برایت نداشت
جز طعم تلخی در دهانم از آجر هایی که با دستان خود چیدی
تا ابد ، تا آسمان...
آن زن ،
زنی که قطره اشکش را به زمین چکاند
زمینی که کسی روی آن نبود
زنِ پنهان در صورتک هایی از جنس پوست و گوشت و خون...
راحتم بگذارید
من نه همینم... و نه همان
.

