Showing posts with label انزجار و غیره. Show all posts
Showing posts with label انزجار و غیره. Show all posts

Thursday, January 22, 2009

آدم می کِشم ، آدم می کُشم


مگر فرقی هم می کند
که قهرمان پاور لیفتینگ باشم یا پلک زدن روی عکسهایم حرام؟
آدم می کِشم ، آدم می کِشم ، آدم می کِشم
اما
آدم نمی کُشم
شاید
عجب شبِ اِگی است امشب
You and You
.

Sunday, April 27, 2008

Aversion



می شکافمت
تو و هر چه وابسته توست
سرد است نه؟ می شکافمت
می شکافی ام
با سردی تحقیر بیهوده ای که جز شکاف ندارد
صدای قهقهه ای می آید
از آن قهقهه های عصبی بد آهنگ
از آن شکافتن های عق آوری که کوچکت می کند ، ریز تر از یک ارزن
زشت تر از چرک زردِ زخمِ سر بازشده ای در قلبی ساخته شده از گوشت و رگ و پی
و نه بیشتر
بالا می آورم
روی تمام حس های قشنگ دنیا


.

Wednesday, February 20, 2008

Samantha, Sabrina, Khozeymeh

باز می اندیشم به زنی که دامن کوتاه می پوشید و موهای مشکی داشت ، همان که روی تخت دراز می کشید و بلند بلند می خندید
و بعد می اندیشم به تو که می اندیشی به زنی که دامن کوتاه نمی پوشید یا شاید هرگز دامن نمی پوشید و موهایش مشکی نبود. همان که روی تخت دراز می کشید و بی صدا می گریست
تختی که زیر آن افعی کوتاه قدی چنبره زده بود. افعی کوتاه قدی که روزانه حمام می کرد و بیهوده می خندید
چشمهایت را باز نکن... سالهاست که هیچ زنی روی تخت نیست
حتی افعی هم رفته
ردی از بزاق خشکیده اش زیر تخت مانده
من هم نیستم و موهای هیچ زنی دیگر مشکی نیست
.

Sunday, January 06, 2008

Lost Femininity

در حسرت سالنامهء گم شده و کوک ساعتی که همیشه خراب بود
خیره می شدم به تصویر منعکس شده ام در سیاهی چشمان زنی که روحش را به شهوت می فروخت
به یاد کودکی که برایم فلسفه می نوشت
و دوستم داشت
سکوتم هرگز حرف ناگفته ای برایت نداشت
جز طعم تلخی در دهانم از آجر هایی که با دستان خود چیدی
تا ابد ، تا آسمان...
آن زن ،
زنی که قطره اشکش را به زمین چکاند
زمینی که کسی روی آن نبود
زنِ پنهان در صورتک هایی از جنس پوست و گوشت و خون...
راحتم بگذارید
من نه همینم... و نه همان
.

Thursday, December 20, 2007

kill'em all

آنجا
زیر درخت تنومند گردو
مردی بر دار آویخته
مردی با شقیقه های سفید
و بوی گیلاس
یا جوانی با ریش تُنُک
و بوی کنیاک
و زنی با لباس سفید که آرام و آهسته
می رقصد و می چرخد
به دور جسد آویخته
با ریش تُنُک و گیلاس کنیاک
یک خط سیاه روی اسمی بر صفحه کاغذی که هنوز هزاران اسم سفید دارد
- آه لباس سپیدم چروک شد
چروکی دیگر از صورتم محو شد
.

Sunday, December 09, 2007

Endless Fear.....

دستهای معصوم تو و
نگاه پر رنگ من
.
.
گیسوان بی حرکتم در زیر بادی که سالهاست نمی وزد
نوای آبی ویلن و پنجره خالی
.
.
سکوت من و
مرگی که تو را آهسته از من می گیرد
.
.
من و
چشمان ناپاک مردان شهرم
.
.

Thursday, February 22, 2007

Safety


خلسه کتاب
تنهایی فیلم
موسیقی من
چشم آدم ها بسته
من
کلید
...لحظه قفل شدن در...
آدم های بدون چشم
و محو شدن نفرتم از نگاه های بیگانه
.

Saturday, May 20, 2006

Urgent

یه چرخ گوشت لازم دارم با آدمهای توش

.

Wednesday, March 08, 2006

!!

What will you gain by ruining me?
Some sort of mental orgasm?

Wednesday, March 01, 2006

be born

دارکوب به موریانه ها خو گرفته......
آفتابی بر من تابید.....
و من از نو زاده شدم ، با شیره ای ناب که در ساقه ها و برگ هایم جاریست....
و من می رویم در سرزمینی که پای دارکوبی به آن نرسد....
با شیره ای از آنِ برگهای سبزم....
بی موریانه ای حتی.......
.

Monday, February 27, 2006

I can die no more....

چه معصوم بودی تو وقتی دروغ می گفتی ....
چه وقیح بودم من وقتی باور می کردم.....

The only kind of love is stone blind love...

(Tom Waits)

پ.ن: نمی دونم چرا هر وقت Tom Waits گوش می دم سرفه ام می گیره!

Saturday, February 25, 2006

Pay the price...

سایه سیاه نفرتم بر لجن هایشان افتاده...
آفتابم را می خوانم تا سایه ام را بر دارد...
ارزش نفرت من بیش از اینهاست....
.

Saturday, February 18, 2006

Enough

دو پر داشت و دوبل زده بود..... تو چشماش نگاه کردم.... پلکاش نمی لرزید..... می دونستم چی تو دستشه ....... من کاره آس بودم ولی........ ندیدم........!

بگذار به دار بیاویزند آنان خود را
چیزی به پایان انشاء موضوع اسلحه نمانده است.....
.

Monday, January 02, 2006

بازي

من چشم می گذارم... اگه پیدام کردی من باختم... اگه گم شدم تو بردی... تف به غیرتِ نداشتهِ من اگه جر زنی کنم...
.

Sunday, December 04, 2005

چند وقت پيش

هیچکس برای مراسم تدفین احساساتم نیومد.... خودم تنها براشون دعا کردم.... حتی یه شاخه گل هم نداشتم... چه مراسمی...هیچی... برای حفظ آبرو هم که شده گریه کردم آخه تدفین بدون اشک دیگه خیلی ضایعست....بعد از اینکه دفنشون کردم بارون گرفت. بوی بارون با بوی احساسات مرده تازه خاک شده قاطی شد و حسابی اشکمو در آورد...
وقتی از مراسم برگشتم خالی بودم.... انگار یه چیزی کم بود.... بعد یادم افتاد که رفته بودم یه قسمت از وجودم و دفن کنم...
حالا که برگشته بودم خونه چقدر بزرگ به نظر می اومد....
.
.
.
وقتی مردم، خونم پاشید به همه جا ، به زمین ، به دیوار ، به آدما....
اونی که میگفت دوستم داشت خودشو کشید کنار که کفشاش خونی نشه....
.

Saturday, December 03, 2005

كمي تيره تر

لبهام سیاه شدن….
صدام سیاه شده…
افکارم سیاه شده…
یادم نمیاد سفیدیها کی رفتند…..
من این سیاهیا رو دوست ندارم…
من این ماتیکهای صورتی رو دوست ندارم….
لبهام چرا سیاه شدن؟
کسی هوس بوسیدن یه جفت لب سیاه و نداره؟
شاید سفیدم کنه….
شاید سرخم کنه…
شاید هفت رنگم کنه….
.