Showing posts with label Wanted-Unwanted Happenings. Show all posts
Showing posts with label Wanted-Unwanted Happenings. Show all posts

Thursday, January 29, 2009

too late , too damn late,....

همین الان و درست در همین لحظه اتفاقی برام افتاد که چنان حالم بد شده و دستام می لرزه که هر کلمه رو چند بار اصلاح می کنم. برای اولین بار با این ماسکِ فِیکِ مسخره ، همین آی دی
MyOwnNothingness
به یاهو مسنجر لاگ این شدم. اولین بار بعد از این همه سال. و اونجا ، اولین آف لاین چی دیدم

aii_np has added you to his friend list
با این پیغام
salaam , man ali hastam , rephrased

علی... همانکه هر روز می خواندمش ، همانکه بیشتر از دو سال است که دیگر نیست، همانکه دیر دیدمش ، همانکه هرگز با او حرف نزدم ، چرا اینقدر دیر.........؟ گریه امانم نمی دهد

Monday, March 17, 2008

Cruel Life

او می رود آرام
اویی که عزیز است و نزدیک است
به جایی که نه من هستم ، نه تو
و نه ما
تو می مانی و
فریاد قلب کوچکت که پشت لبخندی پنهان کردی
من برای تو می گریم
برای اشک هایی که نریختی
برای صبر تلخی که زین پس با تو هست
.
.
برای احمدرضا
که به سوگ پدر نشست
.

Monday, April 16, 2007

rephrased

دوست ناشناسم... تو که صورتت را اولین بار بعد از مرگت دیدم...سخت است باوراینکه لینکی گوشه صفحه ام دیگر هرگز آپدیت نمی شود... و صفحه سفید تو که آخرینش تبریک سالی بود که ندیدی.......تا نوبت ما کی برسد

Thursday, February 01, 2007

My beloved Sidney.. My beloved Sheldon...

...سیدنی شلدون مرد... به همین راحتی...
.

Thursday, August 10, 2006

Yasi

The most beautiful bride ever...
My little sister

.

Thursday, May 25, 2006

چهارم خرداد یکهزار و سیصد و پنجاه و هفت خورشیدی

و من زاده شدم بیست و هشت سال پیش در چنین روزی

Monday, April 17, 2006

Can't imagine all the pain I feel......

رضا رفت.....

روز بیست و ششم فروردین ماه سال هزار و سیصد و هشتاد و پنج راس ساعت سه بعد از ظهر دو نفر رو از دست دادیم.... رضا و پدر امیر علی....

دو ضربه .... دو شوک.....

و باز باور نکردن ها و اشک ها و شیون ها و درد ها و زبانی که از هر تسلایی عاجز می مونه.....

کوهی از اندوه رو دلت سنگینی می کنه و دنبال کلمه ها می گردی..... همشون تو سرت زنگ می زنن و به زبونت نمیان.... بعد تصویر پشت تصویر.... خاطره پشت خاطره... و بعد.... فکر می کنی و فکر می کنی و باز نبودن رو درک نمی کنی..... نمی پذیری که به همین راحتی میشه دیگه وجود نداشت....

من

فکر میکنم

که این مساله رو

هرگز درک نکنم

هرگز...........

Saturday, April 08, 2006

Triste.....

وقتی یه پسر 35 ساله سکته مغزی می کنه و می ره تو کما ، آدم واسه آرزوهای هشتاد سالگیش دلشوره می گیره..... باید زودتر بجنبیم....

پ.ن.برای رضا دعا کنین....

Wednesday, March 15, 2006

ندا - هاله

ندا از اینجا رفت......... روزهای خوبی با هم داشتیم... روزهای خیلی شاد... شادتر از خیلی مواقع دیگه تو زندگیم... تو به همه جا روح می دی... رنگ می دی.... با اینکه همیشه می تونم ببینمت اما هر روز 8 ساعت کنار هم بودن شاید دیگه تکرار نشه.... می خوام بگم دلم برات تنگ می شه... برای شیطنت هات... برای صدای بچگونه ات... برای غش غش خنده هات... برای ناهار های اشتراکی... برای سیگار کشیدن های دو تایی.... برای اینکه بگی شبی پست گذاشتم بدو بخون.... حالا که نیستی چقدر اینجا سوت و کوره... ندا هیچوقت یادت نره که ما یه تیمیم !!! من، ندا، گلاره، امیرعلی، احمد، احسان، آرین... پ.ن: یه روزی یه جایی نوشتم: همه اونهایی که دوسشون دارم.... از پیشم می رن... تو اگه می خوای اینجا بمونی ، مواظب باش که دوستت نداشته باشم.... رونی....سارا.... و .....خاطره های تکرار نشدنی من..... پ.ن2:هـــــــــاله هم رفت..... خدایا چقدر تنها و غمگینم..... هاله به خاطر همه خوبیات ، مهربونیات ، همدردیات و .... ازت ممنونم..... یادته که مامان صدات می کردم؟..... کمتر از مامان هم نبودی برام.... یادته مریض می شدم و تو برام سوپ می پختی؟.... کلاس فرانسه رو یادت میاد؟...... ال کافه و گودو رو چی؟......دست پخت محشرت......چقدر مهربون بودی..... نمی دونم دیگه باید رو شونه های کی گریه کنم... جای اشکهام رو شونه های تو هنوز هست؟.....

Saturday, March 04, 2006

Toxicity

مگنتلد......



پ.ن بی ربط: ما اینجاییم در منزل ایشون
.

Friday, December 09, 2005

تمام

.....آرزوهای مادرم را به خاک سپردم.....
.