The only kind of love is stone blind love...
(Tom Waits)
پ.ن: نمی دونم چرا هر وقت Tom Waits گوش می دم سرفه ام می گیره!
The only kind of love is stone blind love...
(Tom Waits)
پ.ن: نمی دونم چرا هر وقت Tom Waits گوش می دم سرفه ام می گیره!
از نیمه شب گذشته بود.... ساعتها بود که با من حرف می زدند... گویی کسی در ناخود آگاهم زمزمه کرده بود... غریب بود... متحیر بودم... مسخ و محو... جذب می شدم...
ندیدمش... اما می دانم که هست... نور تازه ای بر تاریکیهایم تابیده شده....تنها سه رو گذشته بود... سه روز از آن شب که خواستمش.... تصاویرش را دیدم... دیدم که او همانگونه بود که باید... می دانستم که حرفهایم را شنیده... می دانستم... از آن روز صدایش می کنم... تازگی دارد ، اما گویی هزار سال است که صدایش کرده ام... راست گفتند ، دل دروغ نمی گوید...هرگز... او مرا خواسته... او مرا خوانده... می دانم.. که اگر جز این بود لایق شنیدن نمی شدم... و من آنشب شنیدم... او ابراهیم است... او مسیح است... او محمد است...او همه هستی است... و من به دیدارش می روم...
* دیر یا زودش را ترانه ای باید... یا چیزی که شما تحملش می نامید....
شمع ها را روشن کنید... من قدم تازه ای برداشته ام و باز نخواهم گشت....
(Elend_Worn out with dreams)
او می فهمید..... نیازی به تفسیر نبود.... نه حتی نیازی به کلامی..... او مرا می فهمید... صدایش کردم و کافی بود.... چشمهایش را بست.... می دانستم که می اندیشد.... و من او را دیدم... آن شب... میان ابرها... خودش بود... من... او را .... دیدم... دستم را دراز کردم... و او دست مرا گرفت..... از میان اشکهایم او را دیدم ....و دریافتم که چه دور بودم... و او چه نزدیک بود....
موج پشت موج..... من که همیشه قد بلند بودم... این موجها انگار از من بلندترند... چرا نمی تونم نفس بکشم.... آب می ره تو ریه هام.... دستامو بالا گرفتم... نوک انگشتام هنوز بیرونه.... یه شاخه... فقط یه شاخه لازم دارم که بگیرم..... آب چقدر شوره... نمی تونم نفس بکشم.... این ماهیا... این کوسه ها... من می ترسم.... یه شاخه فقط یه شاخه به من بدین.... دیگه مهم نیست چه شاخه ای.... فقط اونقدر محکم باشه که غرق نشم.... یه شاخه لازم دارم... یه شاخه محکم.....
یادم میاد یه روزی یه ون داشتم... یه ون بزرگ که باهاش همه دنیا رو می گشتم... توش یه خونه کامل بود... یه تخت خواب و دو تا مبل... یه آشپزخونه کوچولو و یه حموم... همه جا می رفتم..... دنیا رو می گشتم و یه دنیا خوشبخت بودم...
هوا که سردتر شد آدمها همه یخ بستن.... نه کسی صدامو شنید نه کسی اشکهامو دید.... اشکهام هم تموم شد.... حالا هم هوا سرده هم آدمها... کسی بدرقه ام نمی کنه... کسی نمی دونه کجا... و من دارم می رم... صدایی می شنوم... دیگه وقتشه.... کوله بارم کجاست... وقت رفتنه....می گم همش توهمه... این صداها توی سرم... این صحنه ها جلوی چشمام...خاطره هام توهمه...
زندگیم به کل توهمه.... دوزش بالا بود... خیلی بالا... توهمش شده یه عمر...
All and all it was
all just
breaks in
the wall