Thursday, May 25, 2006
Saturday, May 20, 2006
Saturday, May 13, 2006
سرداب
تیک تیک تیک... قاطی خاکهایی که از تو کولر میاد بیرون فقط چند تا بیسکوییت مونده... تیک تیک تیک... روشنایی ها رو از دور می بینی... تیک تیک تیک... آفتاب بعد از بارون یا بارون بعد از آفتاب.... تیک تیک تیک... نه ! بهت گفته بودم دست نزن... تیک تیک تیک... حالا دیگه تند تر میشه... تیک تیک تیک تیک تیک... گاز بده لعنتی محکمتر... تیک تیک تیک... آخر خطه ، نگاش کن.... نه نه اون بیسکوییت مال فرداست... امروز نصف بسته شو خوردی... تیک تیک ، تیک تیک... نشونه بگیر وسطش.... تیک تیک تیک... کانال 16....کانال 16.... کاج ها.... تیک تیک تیک...کاج ها... تیک تیک ، تیک تیک ، تیک تیک... سه دو یک....Wednesday, May 03, 2006
...
آهای آهای مرواریدهایم...
آهای آهای مرواریدهایم...
آهای
آهای
مرواریدهایم...
.
Sunday, April 30, 2006
Hide me.....
I'm clinging on to my sanity
All I need is a short term remedy
Come and hide me from this terrible reality...
Dreaded memories flood back to me
But there's still a willful mind behind these cold
psychotic eyes
Now I tread this path so differently
I've opened my mind and darkened my entire life.
I'll dance with the angels to celebrate the holocaust,
And far beyond my far gone pride,
Is knowing that we'll soon be gone,
Knowing that I'll soon be gone...
Saturday, April 22, 2006
مثل ذغاليه که زير خاکستر.....
پيچکها از ذهنم بالا مي رن...بعضي وقتها خنک و با صفااند... اما مارمولک مي ذارن... اين مارمولک ها بعضي وقتها اذيت مي کنن...
فکرم و از کار انداختند... حالا ديگه نمي دونم با اين
Turn on ها
و
Turn off ها
چطور برخورد کنم
تيک تيک ساعت تند تر شده
و رشد پيچک ها سريعتر....
پيچک ها از ذهنم بالا مي رن و
ريشه هاشون رخنه مي کنه تو روحم...
Monday, April 17, 2006
Can't imagine all the pain I feel......

رضا رفت.....
روز بیست و ششم فروردین ماه سال هزار و سیصد و هشتاد و پنج راس ساعت سه بعد از ظهر دو نفر رو از دست دادیم.... رضا و پدر امیر علی....
دو ضربه .... دو شوک.....
و باز باور نکردن ها و اشک ها و شیون ها و درد ها و زبانی که از هر تسلایی عاجز می مونه.....
کوهی از اندوه رو دلت سنگینی می کنه و دنبال کلمه ها می گردی..... همشون تو سرت زنگ می زنن و به زبونت نمیان.... بعد تصویر پشت تصویر.... خاطره پشت خاطره... و بعد.... فکر می کنی و فکر می کنی و باز نبودن رو درک نمی کنی..... نمی پذیری که به همین راحتی میشه دیگه وجود نداشت....
من
فکر میکنم
که این مساله رو
هرگز درک نکنم
هرگز...........
Saturday, April 08, 2006
Triste.....
وقتی یه پسر 35 ساله سکته مغزی می کنه و می ره تو کما ، آدم واسه آرزوهای هشتاد سالگیش دلشوره می گیره..... باید زودتر بجنبیم....
Monday, April 03, 2006
هشتاد و پنج
مثل دو به شکیِ کشیدن نخ دندون قبل یا بعد مسواک می مونه....در نهایت فرقی هم نمی کنه ، اول و آخر کاریه که باید بشه... ما هم چشمامونو می بندیم و می پریم توش... به امید اینکه شناگر خوبی باشیم!
پ.ن 1: تخته ها و پوکرها و حکم ها و بیلیاردها و پانتومیم ها و بسکتبال ها و بخور و بخواب ها و ولگردی ها و قدم زدنها و بزن و برقص ها و شب زنده داری ها هم تموم شد! حالا بماند که از جلوی دریاسر که رد شدی گریه کردی....
پ ن 2: دیشب خواب دیدم از دماغش خون میاد.... صبح که بیدار شدم خون دماغ شدم....
Wednesday, March 15, 2006
ندا - هاله
ندا از اینجا رفت.........
روزهای خوبی با هم داشتیم... روزهای خیلی شاد... شادتر از خیلی مواقع دیگه تو زندگیم...
تو به همه جا روح می دی... رنگ می دی.... با اینکه همیشه می تونم ببینمت اما هر روز 8 ساعت کنار هم بودن شاید دیگه تکرار نشه....Monday, March 13, 2006
هجوم اندوه و شادی
چشمهام و که بستم ، همه جا روشن شد.... نفسهای حبس شده حالا دیگه آبی شده بودند...تو فنجون قهوه ام نگاه کردم و استخونهام و که غرق می شدند کشیدم بیرون....
ذهنیت اشتباه....
ضربان نبضم ریتم گرفت....
ساقه لوبیام بلندتر شد.....
و من همچنان سعی می کنم به پروژه قراردادها فکر کنم و به چرخش انگشتهام روی کیبورد که هی کد می زنند و کد می زنند.....
.
Sunday, March 12, 2006
I can die no more no more !
چند حادثه بد در چند روز.... هیچکدوم خم به ابروم نیاوردند.... تو حادثه خوب منی.....
(باکی ندارم از هیچکس و هر کس که... تو را دارم...)
پ.ن. مردانِ جامعه مردسالار، ما را دست کم گرفته اند !
Wednesday, March 08, 2006
Monday, March 06, 2006
close your mind
وقتی عشق نداری زندگی یه جوریه ، یعنی یه جور دیگه ست...راحتی ، خوشی ، بالا پایین می پری ، صبح تا شب با دوستهات می گردی ، می چرخی ، می خندی ، خلاصه آخر بی خیالی...
اما با این حال انگار یه جوریه....
وقتی موقع رانندگی می شنوی:
بعدی که می رسه می شنوی که پگی لی با تمام حسش می خونه:
از جلوی اکسسوریز که رد می شی چشماتو می بندی و تا 10 می شمری بعد تصویر بوسیدن پر و جوانا رو صندلی عقب از تو آینه میاد جلوی چشمات....
با خودت می گی آره خب! زندگی رنگ نداره...
سرگیجه هات که شروع می شن می شمریشون بعد یادت میاد که هنوز نرفتی دکتر ! کی می دونه فردا چی میشه......
پس فقط بخند و به این فکر کن که عید با دوستهات می ری شمال......
پ.ن:نه دیگه این واسه ما دل نمی شه
.
Saturday, March 04, 2006
Wednesday, March 01, 2006
be born
دارکوب به موریانه ها خو گرفته......آفتابی بر من تابید.....
و من از نو زاده شدم ، با شیره ای ناب که در ساقه ها و برگ هایم جاریست....
و من می رویم در سرزمینی که پای دارکوبی به آن نرسد....
با شیره ای از آنِ برگهای سبزم....
بی موریانه ای حتی.......
.
Monday, February 27, 2006
I can die no more....
The only kind of love is stone blind love...
(Tom Waits)
پ.ن: نمی دونم چرا هر وقت Tom Waits گوش می دم سرفه ام می گیره!
Saturday, February 25, 2006
Wednesday, February 22, 2006
کاملاً منطقی
دسته اول آدمهایی که فکر می کنند خیلی حالیشونه
دسته دوم آدمهایی که فکر نمی کنند خیلی حالیشونه
دسته اول پایین کشتی ایستادن و می گن: آهای کاپیتان!!! اون طناب و بنداز پایین من بیام بالا کشتی تو رو تماشا کنم!
دسته دوم دارن دنیا رو می چرخونن!
ما هم که جزو دسته سومیم!
.
Saturday, February 18, 2006
Enough
بگذار به دار بیاویزند آنان خود را
چیزی به پایان انشاء موضوع اسلحه نمانده است.....
.




