Saturday, June 10, 2006

easy on me

برای رهایی از این افکار لزج
به چیزی بیش از این ماهی های ساردین نیاز دارم
یک تکه نان تست
کمی خیارشور شاید
خوب است
از حالا تا پنج دقیقه راحت ترم
.

Saturday, June 03, 2006

3

چشمهایت جستجو می کند... دستانت از حرکت باز مانده.... چرخش چشمانت بی وقفه است......
و من به تماشای جفت گیری جن های سبز رنگ نشستم.....
.

Thursday, May 25, 2006

چهارم خرداد یکهزار و سیصد و پنجاه و هفت خورشیدی

و من زاده شدم بیست و هشت سال پیش در چنین روزی

Saturday, May 20, 2006

Urgent

یه چرخ گوشت لازم دارم با آدمهای توش

.

Saturday, May 13, 2006

سرداب

تیک تیک تیک... قاطی خاکهایی که از تو کولر میاد بیرون فقط چند تا بیسکوییت مونده... تیک تیک تیک... روشنایی ها رو از دور می بینی... تیک تیک تیک... آفتاب بعد از بارون یا بارون بعد از آفتاب.... تیک تیک تیک... نه ! بهت گفته بودم دست نزن... تیک تیک تیک... حالا دیگه تند تر میشه... تیک تیک تیک تیک تیک... گاز بده لعنتی محکمتر... تیک تیک تیک... آخر خطه ، نگاش کن.... نه نه اون بیسکوییت مال فرداست... امروز نصف بسته شو خوردی... تیک تیک ، تیک تیک... نشونه بگیر وسطش.... تیک تیک تیک... کانال 16....کانال 16.... کاج ها.... تیک تیک تیک...کاج ها... تیک تیک ، تیک تیک ، تیک تیک... سه دو یک....

Wednesday, May 03, 2006

...

آهای آهای مرواریدهایم...
آهای آهای مرواریدهایم...
آهای آهای مرواریدهایم...
آهای
آهای
مرواریدهایم...
.

Sunday, April 30, 2006

Hide me.....

It's Killing you , you're killing me

I'm clinging on to my sanity
All I need is a short term remedy
Come and hide me from this terrible reality...

Dreaded memories flood back to me
But there's still a willful mind behind these cold
psychotic eyes
Now I tread this path so differently
I've opened my mind and darkened my entire life.

I'll dance with the angels to celebrate the holocaust,
And far beyond my far gone pride,
Is knowing that we'll soon be gone,
Knowing that I'll soon be gone...

Anathema - Alternative 4

Saturday, April 22, 2006

مثل ذغاليه که زير خاکستر.....

پيچکها از ذهنم بالا مي رن...
بعضي وقتها خنک و با صفااند... اما مارمولک مي ذارن... اين مارمولک ها بعضي وقتها اذيت مي کنن...
فکرم و از کار انداختند... حالا ديگه نمي دونم با اين
Turn on ها
و
Turn off ها
چطور برخورد کنم
تيک تيک ساعت تند تر شده
و رشد پيچک ها سريعتر....
پيچک ها از ذهنم بالا مي رن و
ريشه هاشون رخنه مي کنه تو روحم...

Monday, April 17, 2006

Can't imagine all the pain I feel......

رضا رفت.....

روز بیست و ششم فروردین ماه سال هزار و سیصد و هشتاد و پنج راس ساعت سه بعد از ظهر دو نفر رو از دست دادیم.... رضا و پدر امیر علی....

دو ضربه .... دو شوک.....

و باز باور نکردن ها و اشک ها و شیون ها و درد ها و زبانی که از هر تسلایی عاجز می مونه.....

کوهی از اندوه رو دلت سنگینی می کنه و دنبال کلمه ها می گردی..... همشون تو سرت زنگ می زنن و به زبونت نمیان.... بعد تصویر پشت تصویر.... خاطره پشت خاطره... و بعد.... فکر می کنی و فکر می کنی و باز نبودن رو درک نمی کنی..... نمی پذیری که به همین راحتی میشه دیگه وجود نداشت....

من

فکر میکنم

که این مساله رو

هرگز درک نکنم

هرگز...........

Saturday, April 08, 2006

Triste.....

وقتی یه پسر 35 ساله سکته مغزی می کنه و می ره تو کما ، آدم واسه آرزوهای هشتاد سالگیش دلشوره می گیره..... باید زودتر بجنبیم....

پ.ن.برای رضا دعا کنین....

Monday, April 03, 2006

هشتاد و پنج

مثل دو به شکیِ کشیدن نخ دندون قبل یا بعد مسواک می مونه....در نهایت فرقی هم نمی کنه ، اول و آخر کاریه که باید بشه... ما هم چشمامونو می بندیم و می پریم توش... به امید اینکه شناگر خوبی باشیم!

پ.ن 1: تخته ها و پوکرها و حکم ها و بیلیاردها و پانتومیم ها و بسکتبال ها و بخور و بخواب ها و ولگردی ها و قدم زدنها و بزن و برقص ها و شب زنده داری ها هم تموم شد! حالا بماند که از جلوی دریاسر که رد شدی گریه کردی....

پ ن 2: دیشب خواب دیدم از دماغش خون میاد.... صبح که بیدار شدم خون دماغ شدم....

Wednesday, March 15, 2006

ندا - هاله

ندا از اینجا رفت......... روزهای خوبی با هم داشتیم... روزهای خیلی شاد... شادتر از خیلی مواقع دیگه تو زندگیم... تو به همه جا روح می دی... رنگ می دی.... با اینکه همیشه می تونم ببینمت اما هر روز 8 ساعت کنار هم بودن شاید دیگه تکرار نشه.... می خوام بگم دلم برات تنگ می شه... برای شیطنت هات... برای صدای بچگونه ات... برای غش غش خنده هات... برای ناهار های اشتراکی... برای سیگار کشیدن های دو تایی.... برای اینکه بگی شبی پست گذاشتم بدو بخون.... حالا که نیستی چقدر اینجا سوت و کوره... ندا هیچوقت یادت نره که ما یه تیمیم !!! من، ندا، گلاره، امیرعلی، احمد، احسان، آرین... پ.ن: یه روزی یه جایی نوشتم: همه اونهایی که دوسشون دارم.... از پیشم می رن... تو اگه می خوای اینجا بمونی ، مواظب باش که دوستت نداشته باشم.... رونی....سارا.... و .....خاطره های تکرار نشدنی من..... پ.ن2:هـــــــــاله هم رفت..... خدایا چقدر تنها و غمگینم..... هاله به خاطر همه خوبیات ، مهربونیات ، همدردیات و .... ازت ممنونم..... یادته که مامان صدات می کردم؟..... کمتر از مامان هم نبودی برام.... یادته مریض می شدم و تو برام سوپ می پختی؟.... کلاس فرانسه رو یادت میاد؟...... ال کافه و گودو رو چی؟......دست پخت محشرت......چقدر مهربون بودی..... نمی دونم دیگه باید رو شونه های کی گریه کنم... جای اشکهام رو شونه های تو هنوز هست؟.....

Monday, March 13, 2006

هجوم اندوه و شادی

چشمهام و که بستم ، همه جا روشن شد.... نفسهای حبس شده حالا دیگه آبی شده بودند...
تو فنجون قهوه ام نگاه کردم و استخونهام و که غرق می شدند کشیدم بیرون....
ذهنیت اشتباه....
ضربان نبضم ریتم گرفت....
ساقه لوبیام بلندتر شد.....
و من همچنان سعی می کنم به پروژه قراردادها فکر کنم و به چرخش انگشتهام روی کیبورد که هی کد می زنند و کد می زنند.....
.

Sunday, March 12, 2006

I can die no more no more !

چند حادثه بد در چند روز.... هیچکدوم خم به ابروم نیاوردند.... تو حادثه خوب منی.....

(باکی ندارم از هیچکس و هر کس که... تو را دارم...)


پ.ن. مردانِ جامعه مردسالار، ما را دست کم گرفته اند !

Wednesday, March 08, 2006

!!

What will you gain by ruining me?
Some sort of mental orgasm?

Monday, March 06, 2006

close your mind

وقتی عشق نداری زندگی یه جوریه ، یعنی یه جور دیگه ست...
راحتی ، خوشی ، بالا پایین می پری ، صبح تا شب با دوستهات می گردی ، می چرخی ، می خندی ، خلاصه آخر بی خیالی...
اما با این حال انگار یه جوریه....
وقتی موقع رانندگی می شنوی:
…and my heart is mourning for your love tonight…
یهو تعجب می کنی.... تو فکر فرو میری و سعی می کنی به خاطر بیاری که چه جوری می تونه باشه.... احساس خالی بودن می کنی.... سرتو برمی گردونی و سعی می کنی به پسر پرادو سوار بغلیت که داره سرشو تکون می ده ، از پشت شیشه لبخند بزنی ، اما انگار نمی شه.... خودتو می زنی به بی خیالی و آدامستو باد می کنی و گازشو می گیری و می ری....

بعدی که می رسه می شنوی که پگی لی با تمام حسش می خونه:
…When you kiss me , Fever when you hold me tight….FEVER……
بدفرم حالتو می گیره و بعد با خودت می گی خوب حالا آدم تب نکنه ، چی می شه مگه؟! گازو محکمتر فشار می دی......
از جلوی اکسسوریز که رد می شی چشماتو می بندی و تا 10 می شمری بعد تصویر بوسیدن پر و جوانا رو صندلی عقب از تو آینه میاد جلوی چشمات....
با خودت می گی آره خب! زندگی رنگ نداره...
سرگیجه هات که شروع می شن می شمریشون بعد یادت میاد که هنوز نرفتی دکتر ! کی می دونه فردا چی میشه......
پس فقط بخند و به این فکر کن که عید با دوستهات می ری شمال......

پ.ن:نه دیگه این واسه ما دل نمی شه
.

Saturday, March 04, 2006

Toxicity

مگنتلد......



پ.ن بی ربط: ما اینجاییم در منزل ایشون
.

Wednesday, March 01, 2006

be born

دارکوب به موریانه ها خو گرفته......
آفتابی بر من تابید.....
و من از نو زاده شدم ، با شیره ای ناب که در ساقه ها و برگ هایم جاریست....
و من می رویم در سرزمینی که پای دارکوبی به آن نرسد....
با شیره ای از آنِ برگهای سبزم....
بی موریانه ای حتی.......
.

Monday, February 27, 2006

I can die no more....

چه معصوم بودی تو وقتی دروغ می گفتی ....
چه وقیح بودم من وقتی باور می کردم.....

The only kind of love is stone blind love...

(Tom Waits)

پ.ن: نمی دونم چرا هر وقت Tom Waits گوش می دم سرفه ام می گیره!

Saturday, February 25, 2006

Pay the price...

سایه سیاه نفرتم بر لجن هایشان افتاده...
آفتابم را می خوانم تا سایه ام را بر دارد...
ارزش نفرت من بیش از اینهاست....
.