Sunday, September 18, 2011

یا مرگ یا توری


پنج سالم است. علی‌ هم پنج ساله است، یک مشت بچه در خانه تنها هستیم. می‌رویم پای پنجره اتاقم که سگ‌ بزرگ همسایه پشتی‌ را تماشا کنیم. موقع باز کردن پنجره توری از جا در می‌ آید و می‌‌افتد. علی‌ جیغ می‌‌کشد و فرار می‌‌کند، من بین زمین و آسمان توری آلومینیومی زشت و گنده را می‌‌گیرم، آویزان از طبقه سوم، لبهٔ تیز توری دستم را پاره می‌‌کند، درست روی مفصل پایینی شصت دست چپم. زورم به توری نمیرسد همینطور معلق توری سنگین را که از پنجره آویزان شده، نگه می‌‌دارم، خون از پشت دستم چکه می‌‌کند و من وحشت کرده‌ام که اگر توری از دستم ول شود جواب مامان را چه بدهم؟ البته مامان زیاد اهل دعوا کردن نیست، اما به نظرم توری مهم‌ترین چیز زندگی‌ می‌‌آید، اصلا انگار ناموسمان به این توری وصل است، نخیر راهی‌ نیست باید آنقدر توری را نگاه دارم که یا کسی‌ نجاتمان بدهد یا هردو باهم بیفتیم و بمیریم

دقایق به کندی می‌‌گذرند، از مامان خبری نیست، دستهایم کرخ شده اند و درد می‌‌کنند ، سگ همسایه هم رفته توی لانه اش. کاری از دستم بر نمی‌‌آید، با تمام وجودم گریه می‌‌کنم، ولی‌ توری را سفت چسبیده ام. یک ساعتی‌ می‌‌گذرد، شاید هم کمتر مثلا پنج دقیقه چه می‌‌دانم من فقط پنج سالم است و هنوز ساعت بلد نیستم

بالاخره سر و کلهٔ عمو جعفرِ سوپرمن پیدا می‌‌شود و در حالی‌ که قاه قاه به وضعیت من که ساعتها یا دقیقه هاست توری را معلق نگاه داشته‌ام می‌‌خندد، به دادم می‌‌رسد. پشت سرش هم مامان و بابا می‌‌آیند

دستم را بخیه نمی‌‌زنند، "خودش خوب می‌شه" با یک چسب زخم، چند قطره اشکِ مامان و  کمی‌ سرزنش "توری اصلاً چه ارزشی داشته" و "اگه خودت می‌‌افتادی چی‌ " و چند بغلِ مهربان "الهی قربونت برم ، تو چقدر فداکاری "(و احمق!، البته این را به رویم نمی‌‌آورند تا ۱۵، ۲۰ سال بعد)، قضییه خاتمه پیدا می‌‌کند

جای زخم روی دستم هنوز هست، نشانهٔ اولین و آخرین پطرس بازی زندگیم

Monday, August 08, 2011

................

شانزده مرداد هزار و سیصد و نود
عمو منصورم، پدر دومم رفت
و من بیشتر از ده هزار کیلومتر دورم... و بیشتر از ده هزار قلب شکسته غمگینم

Friday, June 24, 2011

Don Corleone

چند روز است که باد بی‌وقفه زوزه می‌کشد. باد لعنتی امروز کارش از زوزه گذشته و تقریبا فریاد می‌کشد. صدایش را دوست ندارم. عصبی‌ام می‌کند، انگار ناگفته‌های غمگینم را که ته گنجه‌ای پنهان کرده و کلیدش را بلعیده‌ام، به صورتم می‌کوبد.
من خوشحال بودم....، تا روزی که تو مریض شدی... پیر شدی.. و به من یادآوری کردی که آدم‌ها پیر می‌شوند و بیمار و بعد یک روز بی‌سر و صدا می‌روند و اصلآ هم به هیچ جایشان نیست که تو دوری... خیلی دور.
من خوشحال بودم تا روزی که باد زوزه کشید و گفت عمو منصور دارد می‌رود.... و تو کنارش نیستی تا دستهای گرم و پیرش را بگیری... تا برای آخرین بار تخته بازی کنید و او تاس بگیرد و ببرد... مثل همیشه ببرد
...

Wednesday, March 30, 2011

8 of destiny

در هشتمین بهترین شهر جهان زندگی‌ می‌کنم
از هشتمین بدترین شهر جهان آمده ام
+

پ.ن. از دیدن تهران در لیست بدترین‌ها قلبم شکست

Sunday, October 17, 2010

sweet home

در بالکن کوچک خانهٔ کوچکم نشسته ام. اینجا در نیمکرهٔ جنوبی بهار است و نسیم مطبوعی می‌‌وزد. روی رودخانهٔ بزرگ پشت خانهٔ کوچکم قایق‌های زیادی حرکت می‌‌کنند، قایق‌هایی‌ با بادبانهای سفید و رنگی‌. دلم نمی‌‌خواهد کنار رودخانه باشم، نه حتی روی قایق ها. دلم مادرم را می‌خواهد. پدرم را... دلم می‌خواهد شش ماهه باشم در آغوش مادرم، پدرم از بالای شانهٔ مادرم سرک بکشد و مرا بخنداند. دست بکشم روی شکم مادرم و با خواهر‌های بدنیا نیامده‌ام حرف بزنم... مادرم در شیشه شیر چایی شیرین رقیق آماده کند و پدرم مرا روی زانوهایش تاب بدهد و بخواند: هوا لی لی لا لا کرده
یا شاید هشت ساله... ملافه ها را روی میز بکشم و بخزم زیر میز و با خواهر‌هایم وانمود کنیم که مروارید و مارگریت و گیلدا هستیم، طوفان سختی آمده و ما در چادر کوچکمان وسط جنگل می‌‌لرزیم و ترسیده ایم
بزرگترین دغدغهٔ ذهنی‌‌ام پیک شادی عید باشد و فندق‌های سربسته
بزرگسالی سخت است
کودکی آسان بود

Friday, October 08, 2010

nothin' much

خواب می‌‌بینم زمستان است. من و لیلی شمشک هستیم. هوا دارد تاریک می‌‌شود و ما تمام پیست را پله می‌زنیم و می‌‌رویم بالا، سوت و کور است، برفها کمی‌ آب شده اند و اینطرف و آنطرف چاله‌های آب بزرگی‌ درست کرده اند، سیاه و دلهره آور، و من در خواب به شدت نگران گرم شدن زمین هستم و اینکه چه به سر اسکی بازان خواهد آمد اگر داخل این گودال های آب بیفتند!  به پیرمرد تله سیژ بان می رسیم ، وسط پیست سیژ را خاموش کرده صندلی‌ را با دست نگه داشته و درحالی که سیگارش گوشهٔ لبش است غرولند می‌‌کند: چرا اینقدر دیر کردید؟
بیدار می‌‌شوم و گریه می‌‌کنم. دقیقا نمی‌‌دانم چرا.....

Friday, August 20, 2010

Perth

بیشتر از دو ماه است که آمدم این سر دنیا. قاعدتاً باید برای غربت زدگی زود باشد اما نیست! حتی برای چیزهایی دلتنگی‌ می‌‌کنم که ازشان فراری بودم. زندگی‌ عجیبی‌ است
کنار دانشگاهم یک دبیرستان است که گاهی‌ از وسط آن رد می‌‌شوم ، مدرسه‌ای با دیوارهای رنگی‌، با بچه‌هایی‌ شاد، مدرسه نه در بزرگ خاکستری دارد نه چفت آهنی سنگین. نه صف صبحگاهی دارد نه شعار هفته. در دانشگاه همه کارکنان و اساتید زیادی مهربانند. یک چیزیشان می‌‌شود از بس لبخند می‌‌زنند و پیشنهاد کمک می‌‌دهند. کسی‌ با کسی‌ کاری ندارد. همه جا بی‌ نهایت تمیز و زیباست ، با آدمهای رنگی‌. استاد موظف است قبل از دانشجوها در کلاس حضور داشته باشد تا بساط لپ تاپ و پروژکتور را راه بیندازد. "کمک" اینجا یک پیش فرض است، برای هر کسی‌ که از دستش بر بیاید. اینجا همه چیز در دسترس است
  اینجا خوب است... اینجا قشنگ است ولی‌ خانه من نیست

Sunday, May 30, 2010

Dedicated to Neda, Amirali, Aryan


چهار سال پیش بود. ما یک اکیپ خوشبخت بودیم. یک روز قرار گذشتیم جام جهانی‌ چهار سال بعد را همه با هم حتی اگر شده زمینی‌، برویم آفریقای جنوبی برای دیدن بازی ها. الان چهار سال بعد است. از آن اکیپ دو نفر حذف شدند. دو نفر طلاق گرفتند. یک نفر رفت آلمان. من هم دارم می‌‌روم. آفریقایی دیگر در کار نیست ، نه هوایی نه زمینی‌. تقریبا اکیپی هم باقی‌ نمانده. فقط خاطره‌های پررنگ

Monday, April 12, 2010

GiveUp

هفتاد و پنج سال پیش از این، کولی قرمز پوش گیس سفیدی، کلیدی به من داد و گفت بگشا. هرگز توضیحی نداد و اشاره‌ای نکرد. هفتاد سال به فرو کردن کلید در سوراخ‌ها گذشت. پنج سال است که کلید را قورت داده ام. کولی هم حتما تا الان مرده... گور پدرش

Thursday, January 14, 2010

Memory Remains...

دوست ندارم در صفحه مانیتور ببینمت ، با آن همه مکافات‌ها و وقفه‌ها و کندی ها. دوست دارم بیایی روی همان کاناپه بزرگ زرشکی دراز بکشی، لواشکت را مزمزه کنی‌ و غر بزنی‌ که هیچی‌ برای دیدن نداریم. که یک اپیزود فرندز برای هزارمین بار یا بهتر از آن "هاو آی مِت یور نَنَت" ببینیم و با هم قهقهه بزنیم. که صد فیلم خوب را زیرورو کنیم و آخر یک فیلم خاله زنکیِ خوش رنگ و لعاب ببینیم که حالمان بهتر شود.
نمی‌توانم فکر کنم که دیگر اینجا زندگی‌ نمی‌‌کنی‌، که دیگر شدی یک عزیزِ دور، از همانها که آدم سالی‌ یکبار یا دوبار می‌بیند و دیگر زیاد آشنا نیستند ، همیشه چیز جدیدی درشان پیدا می‌‌شود، فرق کرده اند. دوست ندارم تمام مکالماتمان به "تعریف کن از آنجا" محدود شود، دوست دارم مثل همیشه اس‌ام‌اس بزنم که "کُج" یا یه کلام "میم ب ث حداکثر" یا شبیه این. که منظورم را بفهمی و هیچ وقت نیازی به توضیح نباشد. دوست ندارم مهمان بیایی و همه دورت جمع شوند، دوست دارم با هم برویم مهمانی یک گوشه، عالم و آدم را مسخره کنیم و با مخلوط چرندی از انگلیسی‌ و آلمانی و فرانسه حرف بزنیم که کسی‌ نفهمد. که وقتی‌ مهمانی دارم از صبح بیایی و گل کلم و هویج خرد کنی‌. که جزئی از روزمرگی باشی‌، ملموس باشی‌...که هفته‌ای هفت روز بیایم خانه مامان، که بدانم هستی‌، روی بومت رنگ می‌‌مالی‌ یا دل و رودهٔ فتوشاپ را ریختی بیرون یا کتاب می‌‌خوانی. که صبح‌ها بیدارم کنی‌ که با هم صبحانه بخوریم، که تنهایی‌ صبحانه خوردن جرم باشد. که بی‌ وقفه بخوریم و به پرخوری‌هایمان بخندیم به ذرت‌ها و تخمه ها، که بد اخلاقی‌ کنی‌، نیش بزنی‌ و من سگ شوم، پاچه بگیرم. که بعد اس‌ام‌اس بزنی‌ و آشتی کنیم. که دایرهٔ دوستانت نوشین و ثمره و شبنم باشد، نه سُلن و الکساندرا و ریچارد و کوفت و زهر مار. که آنوم را آنوم صدا بزنی‌ و قربون صدقهٔ مامان بری و با بابا کل کل کنی‌. که پشت کامپیوترت بشینی‌ و داد بزنی‌ که خیلی‌ کار دارم اما یک ثانیه بعد بیایی که شش نفری جمع شویم ، اکیپ شویم و دیگر هیچی‌ به هیچ جایمان نباشد، ولو شویم جلوی تلویزیون و فیلم ببینیم. مراد روی مبل خوابش ببرد و مهرداد روی زمین. من و تو یاسی و کوروش تا دم صبح مثل جغد بشینیم و از خوابیدن آن دوتا لجمان بگیرد. که یادمان نرود پشت در را قفل کنیم یا در اتاق مامان اینا را باز. که مثل تمام این بیست و چند سال سه خواهر باشیم و همه بگویند "خوش به حالتون"
دلکده را چکار کنم؟ سی‌دی‌هایم را چکار کنم؟ طراحی‌‌های تازه‌ام را چکار کنم؟ خبر‌های جدید و اتفاقات ساده و کوچک را چکار کنم؟ داستین مرد نصفه ، گری مرد پیر و کلینت چوب شرقی را چکار کنم؟ ماشینت، اطاقت، کتابخانه ات، لباسها و کفشهایت فحشم می‌‌دهند، سیلی‌‌ام می‌‌زنند، دردم می‌‌آید... این خلاء بزرگ را چکار کنم؟ با چی‌ پر کنم؟ دوست ندارم به نبودنت عادت کنم، دوست دارم باشی‌ و به بودنت عادت کنم ، مثل همیشه. که خیلی‌ چیزها "هایا" باشد، که این همه درد نداشته باشم... که رسم زندگی‌ این نباشد و این دور شدن‌ها از تمام فرهنگهای لغت دنیا حذف شود، که ما "ما" باشیم، همگی‌، همیشه...

برای خواهرم، که لوسیمِی شد و رفت به سرزمین مهاجران...

Tuesday, December 15, 2009

Why always moving the cheese?

ساعت شش و نیم عصر، پس از یک هم آغوشی یک دقیقه ای، تاتو -عقربهٔ بزرگ- رو کرد به نانو -عقربهٔ کوچک- و گفت : "نانو جان، من از این با هم خوابیدن‌های ساعتی‌ یک بار خیلی‌ راضی‌‌ام ، اما چرا همیشه من زیر هستم و تو رو؟ گاهی‌ تغییر بد نیست ، نه؟" نانو از آنجا که جانش برای تاتو در می‌‌رفت ، قبول کرد که هر طور شده تا ساعت بعد جایشان را با هم عوض کنند

ساعت هفت و سی‌ و پنج دقیقه، صاحب ساعت متوجه شد که عقربهٔ کوچک ساعتش سر جایش نیست. نه اینکه نانو زیر تاتو رفته بود، اصلا دیده نمی‌شد. این شد که پیچ گوشتی‌اش را برداشت و افتاد به جان ساعت و دل و روده‌اش را ریخت بیرون، و چنان بی‌ ظرافت به تعمیر آن‌ پرداخت که تاتوی ظریف بیچاره را شکست و ناچار شد ساعت را بدهد بیرون تا برایش عقربهٔ بزرگ جدیدی بگذارند. پس از آن‌ تاتو در تمام مدتی‌ که در سطل آشغال بود با حسرت به نانو و پارتنر جدیدش نگاه می‌‌کرد و هر یک ساعت یکبار چنان دل ضعفه و رنجش عمیقی به او دست می‌‌داد که آخر طاقت نیاورد و قبل از پر شدن سطل آشغال خودش را کشت

البته ما در دنیای ساعت‌ها زیاد وارد نیستیم و شاید هرگز متوجه نشویم که آنها چطور جایشان را عوض کردند، و یا اینکه یک عقربه چگونه خود کشی‌ می‌‌کند، اما در اینکه این داستان یک نتیجه گیری اخلاقی‌ بسیار واضحی داشت، شکی‌ نیست

Saturday, October 31, 2009

Patriotism

Iran... It's what "I ran" from.

Wednesday, October 21, 2009

My daily prayers (I)

خدایا از تو متشکرم كه به من مژه های بلند دادی. گر چه صاف و بور هستند ولی باز هم متشکرم كه فکر اختراع ریمل و فرمژه را به سر آدمها انداختی تا مژه های من دیده شوند. خدایا از تو متشکرم كه به من یک ماشین سیاه دادی كه از گرد و خاک ساختمان همسایه هر روز بی توجه به کارواش دیروز خاکی بشود. چون حتی با ماشین خاکی و کثیف هم خیلی راحت تر الان به پاسداران گلستان هشتم می روم. همچنین از تو متشکرم كه کلوچه فومن را آفریدی تا من در مواقع تنبلی به جای صبحانه بخورم. ضمنا من سی و یک سالگی را دوست دارم اما ممنونم كه گاهی به فکر بعضی آدمها می اندازی كه بگویند بیست و چهار ساله به نظر می رسم. احساس خوبی است. مرسی.

پ.ن. دعاهای روزانه ، گهگاه از همین بلاگ

Sunday, May 24, 2009

Dear Diary, today was...

شیر آب را بست. حولهء سبز رنگش را پوشید و حولهء نارنجی اش را پیچید دور موهایش. فنجانی قهوهء داغ برای خودش ریخت، سی دی اِسلو جَز محبوبش را گذاشت داخل دستگاه و نشست جلوی آینه. جرعه ای از قهوهء خوش طعمش مزمزه کرد و پک آرامی به سیگارش زد و در حالیکه با برس نرمی، سایهء طلاییش را روی پلکش می کشید، فکر کرد که خوشبختی می تواند همین چیزهای ساده ای باشد که گاهی اصلاً به چشم نمی آیند. زن به تصویر خودش در آینه نگاه کرد و لبخند زد. زخم خشک شدهء کنار لبش کشیده شد و به سوزش افتاد. زن باز هم لبخند زد

Sunday, May 10, 2009

I could have a Saloomeh...

ساعت پنج عصر است سالومه تو چرا چهار بار پلک زدی ، چرا سه بار خندیدی و چرا هفت بار رنگت پرید؟ قانون بازی را رعایت نکردی سالومه. پنجِ عصر باید پنج بار پلک بزنی ، چهار بار بخندی ، سه بار اخم کنی و نهایتاً دو بار رنگت بپرد. این رنگ پریدگیِ هفت باره ات، پنجمین کوکوی ساعت دیواری را در ته گلوی جوجهء بیچاره خفه کرد. او چه گناهی دارد سالومه؟
سالومهء رنگی رنگی

Sunday, May 03, 2009

برمی گردم

شاید روزی که مرحمی ، دارویی ، مُسکنی بر روی زخمهایم........ پمادی ، بتادینی ، چسب زخمی ، فوتِ خنکی حتی... نه؟ به درک! برمی گردم

Tuesday, March 10, 2009

Die a little

تا به حال خودم را از بالا نديده بودم. عجيب به نظر مي رسد. خدا را شكر نحوهء دراز كشيدنم ناجور نيست، در واقع كمی هم شاعرانه است. گردنم به يك طرف خم شده و تقريباً به حالت سه رخ افتاده ام. چقدر خوب كه موهايم را زير روسری باز می گذاشتم كه باعث شده موهايم امشب وحشی و آزاد روی آسفالت پخش شوند. صورتم موقع پرت شدن از شيشه جلو زخمی نشده و فقط كمی خون گوشه لبم ماليده كه چندان هم محسوس نيست، انگار كه كمی از ماتيك قرمزم پس داده باشد. واقعاً خوشحالم كه چشمهايم باز نمانده و قيافه ام ترسناك نشده است. صورتم آرام است و نيم لبخندی هم روی لبم به چشم مي خورد. مي دانم كه الان بايد به چيزهای مهم تری فكر كنم اما انگار ممكن نيست. تمام حواسم به بدنم است
صدای آژير مي آيد، آمبولانس نزديك مي شود. كی تلفن زده؟ نبضم را مي گيرند، "هيچ..."، لااقل مي توانستند كمی تظاهر به ناراحتی كنند، اما آنهم هيچ. بلندم می كنند و می گذارند روی برانكارد. توجهم به شیء كرِم رنگي كنار جوب جلب مي شود. وای دفترم...! نه،... آن دو داستان ناتمام
..........
گويی چيزی مرا در خود می كِشد، سرفه ای می كنم و بلند می شوم و می نشينم. به مامور امداد كه وحشت زده نگاهم می كند، جوب را نشان می دهم و می گويم: دفترم

Tuesday, March 03, 2009

Devil Inside

همه چیز از فرق سرش شروع شد. از یک خارش عجیب در انتهایی ترین نقطهء بالای سرش. پوست سرش رفته رفته برجسته شد و یک روز هشت انگشت از بالای سرش زد بیرون. کم کم سرش شکافت و دو تا دست بیرون آمد و همینطور که آرام آرام بدنش را به دو نیم می کرد، موجود سرخ و زشتی از داخلش بیرون زد و وقتی کاملاً بیرون آمد، آدمِ دو نیم شده را برداشت و انداخت توی سطل. از حالا به بعد او حکومت می کرد....

Wednesday, February 25, 2009

Prejudice

حاج اکبر، بزرگ و چشم و چراغ راسته فرش فروش های بازار، پاشنه کفشها را خوابانده، تسبیح شاه مقصود گران قیمتش را گرفته بود دستش و تند تند در کوچه قدم بر می داشت. عیالش طبق معمول با بیست سی متر فاصله پشت سرش راه می آمد. حاجی خون خونش را می خورد " چه معنی داره این ضعیفه پا میشه میاد دم حجره..." حاجی خوش نداشت با زنش تو کوچه و برزن دیده شود، مگر نه اینکه جای زن جماعت در خانه ست، شرمش می شد، فی الواقع کسر شأنش می آمد با زن در خیابان دیده شود، حال اگر این زن، عیالِ جوان و خوش بر و رویش هم باشد که دیگر فبها. همین بود که همیشه حداقل بیست قدم جلوتر راه می رفت. زن بیچاره چادرش را با یکدست محکم چسبیده بود بیخ گلویش و با دست دیگه لبه چادر را زده بود زیر بغلش و مجبور بود تقریباً بدود تا کماکان همان فاصله بیست قدمی را با مردش حفظ کند.
حاج اکبر، فرو رفته در خشم و غیض، چنان سریع قدم بر می داشت که وقتی پیکان جوانان شیری رنگ از کنارش رد شد و زد روی ترمز و سه نفر از آن پیاده شدند و دهان زن بی نوا را گرفتند و چپاندنش توی ماشین، اصلاً متوجه نشد.
نیم ساعت بعد وقتی که حاجی بعد از گذشتن از آنهمه کوچه و پس کوچه های پیچ در پیچ، دم در خانه رسید اصلاً خبر نداشت که زنش نیمه برهنه زیر دست سه مرد گردن کلفت دارد خون بالا می آورد.
فردای همان روز دهان به دهان گشت که زن حاج اکبر معلوم نیست با کدام از خدا بی خبری فرار کرده و حاجی را با پنج بچه قد و نیم قد تنها گذاشته، هر چند که کسی هرگز چیزی به روی حاجی نیاورد.
حاجی از همان روز آسه می رفت و آسه می آمد. کمرش در عرض بیست و چهار ساعت خم شده بود و کل موهایش سفید. نه از غصه، که از بی آبرویی. حتی وقتی جسد برهنه تکه تکه شده زنش را در تپه های بیرون شهر پیدا کردند تنها حرفی که زد این بود: سزای زنِ نانجیب همینه. خدا جای حق نشسته.

Thursday, February 19, 2009

All the things I can do

اگر روزی فالگیر شوم یقیناً نوآوری خواهم کرد. یعنی این کلیشه های همیشگی ورق و قهوه و تاروت و کف دست و هاله و رنگ و چشم بودا و تخم پلنگ را به دور خواهم ریخت و اسباب دیگری چون "چیپس و پنیر" رو خواهم نمود. چیپس را که توی ظرف بریزی برای هیچ دو نفری یکسان نخواهد ایستاد و از این راه، روح و روان و درونیات و خلقیات آدمیان را به هم خواهم بافت. سس که رویش بریزد، مردان بلند بالا و زنان سیاه چشم باریک اندام به زندگیشان خواهم آورد و دشمنان موذی و دوستان دوچهره از زندگیشان بیرون خواهم راند. مرگ و فرزند و ثروت و سفر هم از آب شدن پنیرها بر تقدیرشان خواهم افزود و سپس چند اسکناس سبز به جیب خواهم زد.

فقط اگر روزی فالگیر شوم...

پ.ن. زیر نویس فارسی فیلمی که ساعتی پیش دیدم بسیار مفرح بود، از آن جمله:

-I don’t wanna go with the bus, The bus sucks!

من نمی خوام با اتوبوس برم، اتوبوس و بمک!