Monday, March 13, 2006

هجوم اندوه و شادی

چشمهام و که بستم ، همه جا روشن شد.... نفسهای حبس شده حالا دیگه آبی شده بودند...
تو فنجون قهوه ام نگاه کردم و استخونهام و که غرق می شدند کشیدم بیرون....
ذهنیت اشتباه....
ضربان نبضم ریتم گرفت....
ساقه لوبیام بلندتر شد.....
و من همچنان سعی می کنم به پروژه قراردادها فکر کنم و به چرخش انگشتهام روی کیبورد که هی کد می زنند و کد می زنند.....
.

10 comments:

Anonymous said...

من كه تو نيستم مي تونم با ضربانم اينو بشنوم بهتر از من چه كسي ؟ عاشق تر از من چه كسي ؟ واسه ي عشق تو ديوونه تر از من چه كسي ؟
اما بازم خيلي خوشحالم ذهنيتت اشتباه بود چون همه مثبت منفي هام داشتن به گه خوري مي افتادن

Anonymous said...

mOhem nis ke eshteba karD... hamin eshtebahas ke hamishe mojebe roshd mishe... heyy... lOObiyaye man,,
bozorg sho... bolandtar... kheili bolandtar !!

Anonymous said...

Pray tomorrow brings stability.


Do you ever dream of escaping?
Don't you ever dream of escaping...

Anonymous said...

in etefaghate ghargh shodan too mug oftade

Anonymous said...

دلم برات سوخت ....خوب يكم از كارات و بده ندا .... دوستي به چه دردي مي خوره ؟...

Anonymous said...

و زندگی که با همه بی رنگ بودنش در جریانه ....چهارشنبه سوریت مبارک

Anonymous said...

ey val tavahom...

Cyrano De Bergerac said...

Seems like you have something very profound to say. Wish I could read urdu. Do consider an english translation for the lesser of us human beings.

Anonymous said...

سلام.خوبین خانوم عزیز...؟خیلی قشنگ مینویسید...احساسات رو عالی بیان میکنید.ممنون.گاهی نیاز که خودمون رو گم کنیم و از دوباره پیدا کنیم...خوش باشید و موفق

Anonymous said...

چشماتو بسته نگه دار